تبليغاتX
شاید وقتی دیگر



آشتی با خدا

گاهی وقت ها با بهترین دوست ات قهر می کنی،یعنی خودت را به قهرکردن میزنی و کاری می کنی که بگویند با بهترین دوست ات قهری.اما دلت می خواهد هر چه زودتر آشتی کنی .اول خجالت می کشی با اینکه می دانی تقصیر خودت است اما منتظری که او بیاید

و سر صحبت را باز کند.دوست داری او زودتر از تو برای آشتی کردن پیش قدم شود.هر چه باشد اوازتوبزرگتر است،می داند در دلت چه آشوبی است.منتظرآیه ای ،حرکتی،معجزه ای،حرفی و...از طرف او هستی اما همچنان سکوت برقراراست،نه نشانه ای،نه حرفی،نه حرکتی،نه ستاره ای چشمک می زندو... انگار اوهم تو رافراموش کرده است.

آتش میگیری!دلت می سوزد.می خواهی هر چه زودترباتوحرف بزند

اما کماکان سکوت حکم فرماست.از دست تو خیلی عصبانی است،

شاکی است.حق هم دارد،نباید تو راببخشد!اما با بغضی که گلویت را گرفته چه کارمی توانی بکنی؟روزی این بغض خواهد ترکید،شاید آن

روز دلش به رحم بیاید،شاید آن روز ،روز شیرین آشتی باشد.بی شک

او ارحم الراحمین است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت   توسط محمد  | 




گاهي هم بايد براي خدا گريست!
به حال خدايي که در توانگري او وصف ها گفته اند و در مهرباني اش اميدها زنده کرده اند.
به حال خدايي که همواره و پيوسته در شروع ميبينيمش و در انتها رد پاهايش را با گرد غرور مي پوشانيم.
آري،خدا را هم ياد کنيم،شايد در گوشه دلمان،شايد در بي نهايت.
شايد خدا هم به ما اميد بسته باشد.شايد منتظر دستي باشد که موهايش را در ميان صداي قهقه ي اهريمنان به پژواک فراخواند.
خدايا!صدايم را بشنو.گرماي محبتم را بر گونه هايت حس کن!من هنوز با تو هستم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت   توسط محمد  | 



در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت   توسط محمد  | 



 

نه به ابر ،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به این ابی ارام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جا ،

من به این جمله نمی اندیشم ،

 

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق در سینه کوه ،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده هستی را در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،

همه را میشنوم ، میبینم .

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.


+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت   توسط محمد  | 



فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

god

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت   توسط محمد  | 



شب است وآبی اشکهایم که در آن می شود انتظار را دید.

وامشب مثل هرشب،کسی کلون در خانمان را به صدا در نخواهد آورد.

می خواهم دستی بیابم تا غبار از چهره ام بزداید.

افسوس!

که در این سیاهی شب ،ستاره ای نیست که قلب خاموشم را روشنی

بخشد.

پس ای الهۀعشق!

قلبم پیشکش نگاهت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت   توسط محمد  | 





دیروز با هزاران آرزو کوچه پس کوچه های عشق را پیمودم.

گریه کردم ،خندیدم،شعرهای عاشقانه سرودم و افسوس
کاش...
تلنگر نگاه تو در کوچه پس کوچه های دیروز،هرگز شنیده نمی شد.

که من امروز بمانم با:مردابی کهنه،پراز لاشۀ خاطرات
فریاد در گلو مانده ام را تنها سکوت می فهمد و تبلوراشکهایم را باران.

کاش می دانستی!
که:بغضهای نشکفته ام را برق نگاه تو جان می بخشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت   توسط محمد  | 




یا رب مرا یاری بده!
در کوره راه زندگی، نوری یافتم، که مرا به سوی خود می کشاند.
دستی را طلب می کنم، که گرمتر از خورشید است.
و چشمی شفافتر از ستارگان.
خیالیش مرا تا اوج رویا می برد.
و کلامش می کشاندم به آن سوتر از دشتهای سبز خیال.
این منم!
که همچو شب گردان، به هر سو می نگرم در طلبش هستم.
می یابمش، در دشتستان چشمانم آنگاه که می بندم و فقط به او، می اندیشم، به یادش زمزمه می کنم!
مهربان من دوستت دارم!

شبگرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت   توسط محمد  | 





تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه

شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت   توسط محمد  | 






دیشب رویایی داشتم:
خواب دیدیم بر روی شنها راه میروم،
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب،
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی دیدم،
همان طور به گزشته ام نگاه میکردم،
روز به روز از زندگی را،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد،
یکی مال من و یکی مال خداوند،
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یا فت،
انگاه ایستاده به عقب نگاه کردم،
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت...
اتفاقا ان محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و...
ان گاه از او پرسیدم:
خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پزیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش میکنم به من بگو چرا در ان لحظات درد اور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
بنده من ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
نه حتی برای لحظه ای،
و من چنین نکردم.
هنگامی که در ان روزها یک رد پا بر روی شن دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.
+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت   توسط محمد  |